جاده میروند و مرا با خود میبرند
بی آنکه بدانم به کجا میروم یا به کجا میبرندم
در سکوتی سنگین و ممتد
در یک همجواری مرموز و آشنا
خالی از موج و طوفان
یا لبخندها و اشکها
رو به سوی شهر روزمرگی میروم
و از لحظه آغاز این تکرارهای هرزه
اضطراب و تشویش ، از میان روزهای من گم شد
و من چه بیاندازه دلتنگم برای روزهای خوب دلهره
کاش میشد قاصدک هایی که هر لحظه آبستن یک حادثه بودند برگردند
و من دوباره خودم را میان شهر آیینه پیدا میکردم
آی روزهای بی سر و سامانی من ، برگردید
من خمار دردم ، دستم بگیرید و به میخانه برم گردانید
هزار بیت شهر حافظ و یک تاکستان شراب
بر زخم تنم بگذارید
به ساقی بگویید خمار برگشتم
سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛
سکوتِ گندم می تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمند قحط؛
هم چنان که سکوت آفتاب ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:
غریو را تصویر کن!
عصرِمرا در منحنیِ تازیانه به نیش خط رنج؛
همسایه ی مرا بیگانه با امید و خدا؛
و حرمت مارا که به دینار و درم بر کشیده اند و فروخته.
تمامیِ الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید
چرا که تنها یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن
شاملو
و خدا مرا آفرید تا تنها به تو بگوییم دوستت دارم
من از ده فرمان و کتیبه های بیستون چیزی نخوانده ام
اما تو بر تمام سنگ نوشته های تاریخ به جای من بخوان " دوستت دارم "
من از آب و آتش و باد در باور ارسطو چیزی نمی دانم
در فلسفه هستی من ، تو تمام آفرینشی و من" دوستت دارم"
من از قوانین اویلر و تالس یا بسط خیام-نیوتن چیزی نفهمیدم
من از همه ی قوانین و بسط ها تنها همین را فهمیده ام که " دوستت دارم"
من زبان فرانسه و سانسکریت نمیدانم
به هر زبان که تو میدانی بخوان که من " دوستت دارم "
من در آیینه ی اسکندریه هیچ ندیده ام
جز آنکه تمام دریا ها زجه میزدند تا بگوییم "دوستت دارم "
من در جامهای شراب هزاران ساله ، هیچ سکری نیافتم
جز اینکه ،
تمام پیاله ها ، مرا به راستی مستی سوگند داده اند تا بگوییم " دوستت دارم "
من از زبور تا قرآن در تمام سطور خوانده ام " دوستت ارم "
من از تمام آموختنیهای عالم همین را آموخته ام
که بخوانم و بنویسم که " دوستت دارم "
زبان من الکن است و تنها میگویید " دوستت دارم "
تنها صدایی که در این گنبد نیلی پیچید همین بود که من بگو یمت " دوستت دارم "
خوانده ام و نوشته ام به نام خدایی که به من آموخت بگوییم " دوستت دارم "
راستی تا فراموش نکرده ام بگویمت " دوستت دارم "
برو
شراب و شعر هایم پیش من می ماند
برو ! نقش چشمان تو در خیال من می ماند
برو ! نسیم نوازش دستانت در خاطر دستان من می ماند
هنگام رفتن منت بنهه به تکه پاره های قلبی که شکسته ی تو شد
تا فرش گامهای عزیز تو باشند
هنگام رفتن فرصت بده
تا ابرهای اندوه من بوسه بارانت کند
هنگام رفتن نگاهی به پیاله شراب من بیانداز
تا شراب مرا از نقش خیال تو مست کند
من شراب تاکستان چشمان تو را می خواهم و بس
برو ! نامهربان جفا پیشه ی من
برو ! من میمانم با دلی که شکستگی اش از تو یادگار است
برو که رفتنت مجازات گناه عاشق شدن است
به چهار میخ هجرانم بکش
تا برسی روزی به جادوی صبا
برو من به سرود اشکهایم برایت دعا می خوانم هر سپیده
نگران من و شکست من نباش
خدای آسمانها ، همان که تو را برای من نخواست
همین روزها فرشته ی نجات من عزرائیل مهربانش را
برای بردنم راهی زمین میکند
دلواپسم نباش از آسمان بازهم تو را خواهم نگریست معشوق مهربان سنگین دل من
شکسته و ویرانم میخواستی
شکستم و ویرانتر از این نمی شوم
سر بلند باش که سربلند و سبز می خواهمت
به خانه ام بیا
آنسوی باد و بوران و طوفان ، میان همهمه ی اندوه
از سان بیدهای خشکیده که بگذری
در کو چه های تشویش و اضطراب
خانه ایی هست پر از پریشانی و سر در گمی
که هزار سال از دره ی شب بو ها و یاس ها دور است
آری
از آن هنگام که رنگ ارغوانی شراب ها پرید
چشمان من خونبها ی جامها را به سرخی اشک هایشان میدهند
به خانه ام بیا
سراغ کلید را در نبودنم نگیر
من همیشه هستم
پشت دری که هنوز جای کنده شدنش روی تن دیوار درد میکند
میان علفهای سوخته در آتش
خانه ایی هست بی پنجره ،
خانه ایی بی کلید برا ی قفل های بیشمارش که محکوم به بستگی ابدی اند
تمام کلاغ های شهر مرا میشناسند
سراغ خانه ام را از هرکدامشان بگیری تو را خواهند گفت
پشت کدام زخم کهنه خانه من است
به خانه ام بیا
برای آنکه آرش وار از خود گذشت تا تیر جنون مرا در سرزمین خوشبختی بنشاند :
به نامم بخوان
که بیقرار شنیدن کوک صدایت در شور نام خودام
من مست ترین مست ترینانم
که دیریست تاکستان پر آب لبان توست میخانه لبهای از ازل تشنه مانده ام
نمیدانم شراب چشم تو چند هزار ساله است ؟
که این شب سیاه مستی ام بوسه به هیچ سپیده ایی نمیزند
مرا کدام سِحر و کدام جادو به صلیب باران میکشد ؟
که تمام راههای آسمان در لحظه ی عروج را
چشمان تو می بندد
من بازمانده ی کدام قوم نیکبختانم ؟
که این چنین گردون به نام تو ، از برای کام من میگردد
من با این همه تهی سرشار چه بودم ؟
که آسمان به نام لبهایم زد قرعه سبویی لبهای تو را
در لحظه عبور پیکر سرد و ارغوانیم از کوچه های دستانت
در شب ستاره آجین همآغوشی
چگونه است که چراغ چشمانت ، شهوت فانوس شدن دارد ؟
من از کدام قبیله می آیم ؟
که این چنین نفسم بر نفست در لحظه میلاد یک زندگی گره میخورد
از هر زمین و هر هوایی که باشم
تنها هوایی عشق تو را در سر میپروانم
که تو مسیح نور در هجوم ظلمتی
نامم به خاطرت هست هنوز
آهنگ شکستنم را در کدام شور نواختی که این چنین
لوت را شرمنده ی صحرای گونه ام کردی ؟
راستی نازنین از آن هنگام که حقیر دلم را زیر پا له کردی
بازیچه دستان تو چیست ؟
راستی در این دنیا چند ویرانه چون من خراب تاخت و تاز لشگر چشمان توست ؟
مهربانا !
ای که پیشه ات نا مهربانی و بی وفایی ایست
ای که نقش چهره توست در تمام جامهای شراب سرزمین من
از آنکه دل و دین تو را برد چه خبر ؟
شهد لبانش سیراب میکند لبهای زندگی بخش تو را
یا که خدا نکرده زبانم لال چون من دچار درد فراغ و اشتیاقی ؟
راستی سنگ دلت از جنس چه بود
که آسیابش به سیل اشک های خونین من نگردید ؟
بی شک دلت فرزند خلف این آسمان خون خوار است
که چرخ فلک نیز به اشک چشمان من نگشت ...
مرا به عشق تو سرشتند و
تو را برای شکست من آفریدن
این تقدیر است و لا تغییر
تو میروی همچنان که رفته ایی
و
خورجین آرزوها و فردا های تو از نام و یاد من همچنان خالیست
اما نفرین من بارور شدن درخت آرزوهای توست
و آرزویم سر به گردون ساییدن تو
تا ابد دلم سر به مُهر مِهر توست
ای نامهربان مهربان من....
قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم، این راز نگفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته،دیوانه ی رویی بودیم بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس درآن سلسله غیر از من و دل، بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند ، نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش ، من بودم
باعث گرمی بازار شدش ، من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان، عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سرو سامان دارد...
وحشی بافقی
پ.ن : این نوشته یه مخاطب خاص داره ...امیدوارم خودشم بفهمه که این شعرو برای اون اینجا
گذاشتم.
چه درد یست غذاب خوشبخت بودن با تو
چه درد یست نوشیدن جامهای نفس تو و مست شدن
و در خراب آلودگی های این مستی ، خبر روز حادثه را خواب دیدن
چه رنجی میکشد مصلوبی که عاشق صلیب است در لحظه معراج
چه بی اندازه بزرگ است وسعت اندوه ترانه ایی
که پرستو در شور می سرایید
چه بی اندازه سهمگین است تلخی شرابهایی که فردای رفتنت
لا جرعه می نوشم
اما نمی برد ویرانه های پیکر مرا به آغوش خواب این امتداد تلخ
تمام ترس من این است
که روزی برایت هفت باغ سیب بچنینم و تو خواهان رانده شدنم از بهشت نباشی
تمام هراس من در این ثانیه های نیک بختی از طلوعی ایست
که آفتابش جای پای نفس های تورا روی صورتم منجمد کند
تمام وحشت من اینست که میدانم آسمان جفا پیشه
روزی
کمر به قتل این خوشبختی می بندد و
آنروز
این جاده های رفتن انند که همبستر نفس های تو میشوند
نه پیکر تا استخوان عاشق من
تمام ترس من این است که بعد از رفتن تو
مرگ از پنجره ایی برای تجاوز به من وارد نشود
تا بمراند بکارت فراق تو را
تمام ترس من از روزهای بی تو زنده ماندن است.....
افسون چشم تو چگونه مست میکند
سلطنت هفت هزار ساله ی جامهای ارغوانی می شکنند
ای که پاک تر از معنای ستایشی
تو را قسم به قدمت خدا پرستی و مستی
پشت خمخانه چشمانت
در هنگامه تهطیر باران
بر آتش شیدایی من
جامی از شراب سوزان لبهایت ببخش
من برایت تمام سیبهای بهشت را میچینم
من آسمان را به نام تو میکنم
من ستاره باران را برایت چراغانی میکنم
به خورشید خواهم گفت :
تمام عریانی اش را در بستر عطش آلود شهوتت خاموش کند
تا شاید روزی قاصدکی برای چکاوک های سرزمین تو
تصنیف عاشقی های مرا هدیه آورد
زیر رگبار سلانه های وحشی این شرجی سرکش جان میسپارم
و
هیچ جامی آتشینی به داد پیکر شمع آجین من نمی رسد
میان من و دریا یک نفس راه است و
موجهایش شراره های زندگی را در من خاموش نمیکند
نسیم هایش این شعله های لرزان را فوت نمی کند
و تنها شرجی سکر آورش به زنجیر شهوتم میکشاند
شهوت نوشیدن تا سپیده و در مستی سوختن
شهوت بیخبری از هرچه حضور و گریبان پاره کردن
شهوت افتان خیزان خاک کوچه ها را بوسیدن
شهوت گذشتن از مرز دستانی که به آغوشی امن دعوتم کند
شهوت بوسیدن لبهای جامی ارغوانی
شهوت ویران شدن و سوختن همپای شهر سوخته
آه !
دستان دریا چرا روی شانه های غبار گرفته ام نمیکوبی؟
دریا چرا به داد من نمیرسی ؟


